مراسم صبحدم عاشورا چندین سال بود که تو اسیر ما برگزار میشد اما من متآسفانه تا حالا به هر دلیل(درس.کار. دوری یا...) توفیق شرکت در این مراسم معنوی رو پیدا نکرده بودم تا اینکه امسال خدا توفیق داد تو این مراسم سراپا شور حسینی شرکت کردم. این مراسم در سحرگاهان نزدیک به صبح عاشورا یعنی ساعت 3:30 نیمه شب برگزار میشه و کسانی که معرفت حسینی دارند و امام حسین ویارانش را بیشتر از خوابشون دوست دارند برمیخیزن وبا وضعی سراسیمه به صورت دسته جمعی ومعمولآ ناشناس چون سروصورت خودشون رو می پوشونن که شناخته نشن تا گلزار شهدای اسیر میرن وبا مرثیه خوانی بسیار سوزناک از خدای آفریننده شب میخواهند تا روز نشود چون اگر شب به روز مبدل شود امام ویارانش در روز عاشورا به شهادت میرسند از اون جایی که این مراسم تو دل شب برگزار میشه عیار خلوص ادمها رو بیشتر میشه شناخت چرا که با وجود اینکه هر روز و شب صدها نفر پای سفره نذری امام حسین (ع) در همین شهرجمعند سحرگاه دیشب تعداد مردان حاضر از تعداد یاران اباعبدالله الحسین در ظهر عاشورا(72نفر) هم کمتر بود. به امید توفیق شرکت همگی دراین مراسم در سالهای اینده اگر عمری باقی بود
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 0:59  توسط سیداحمدحسینی
|
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:33  توسط سیداحمدحسینی
|
فرقـے نمـے کند !!
بگویم و بدانـے ...!
یا ...
نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند ...!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلــــــــــــــم.....!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 10:13  توسط سیداحمدحسینی
|
|
اموخته ام که با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
|
چارلی چاپلین
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:33  توسط سیداحمدحسینی
|
سلام خدمت همه دوستان گرامی ببخشید که دیر به دیر وبلاگمو به روز میکنم
امروز دوباره با یه شعر جدید خدمت همه عزیزان هستم سروده خودمه البته باز متذکر میشم که ادعای شاعری ندارم وبه قول گوته (نویسنده مشهور المانی) اگر حافظ کشتی باشد بر روی دریای ادب ما تخته پاره هم نیستیم
این شعر رو چند مدت پیش برای شرکت در مسابقه شعر فرهنگیان منطقه گله دار در زمینه خاطرات کودکی سرودم
اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها شادوخندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی خاطرات رنگ رنگ پولکی
خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن داناترند
یادبازیهای شیرین قدیم کاش می شد باز کودک میشدیم
بازی ما توپ وسنگی ساده بود توپ را بابا به احمد داده بود
مانده درگوشم صدای بچه ها گرمی خورشید روی کچه ها
کاش می شد خوب بازی کنیم لا اقل یک روز چوب بازی کنیم
یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که مانده روی دوش
پاک کن هایی زپاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم
ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 22:45  توسط سیداحمدحسینی
|
۹ ماه پیش وقتی تهران مشغول به کار حسابداری یه شرکت خصوصی بودم به ذهنم حتی خطور هم نمیکرد که یه روزی از کار با پرستیژ اما طاقت فرسای اونجا راحت بشم و به آرزوی دیرینه ام یعنی شغل معلمی که شغل همه انبیاء الهی از ادم تا خاتم بوده برسم . ولی خدا صدامو شنید وقتی با معلم مدرسه کالو(کوچکترین مدرسه دنیا) تو سایتش دردو دل کردم . به اون معلم عزیز گفتم همه آرزوم این بوده که یه روزی معلم بشم تا بهترین دانش آموزان دنیا از کلاس من بیرون بیان ولی اون موقع هیچ خبری از استخدام نبود
تا اینکه خبر خوشحال کننده آزمون استخدامی به گوشم خورد. با همه توانم نشستم خوندم تاخوشبختانه هم در آزمون هم در مصاحبه قبول شدم. لازم به ذکره که تعداد شرکت کنندگان ۶۳۰۰۰۰ هزارنفر بود وفقط ۴۰۰۰۰ هزار نفر میخواستن یعنی ۵۹۰۰۰۰ هزار نفر باید تو ازمون رد میشدن. حالا من به آرزوی دیرینه ام رسیدم و معلم شدم. معلم کلاس سوم ابتدایی مدرسه حر ریاحی بخش اسیر ۲۵دانش آموز دارم که با تمام وجودم دوستشون دارم و دلم میخواد مثل آقای شهرانی براشون یه وبلاگ انشاالله راه بندازم.
نویسنده: اسیرشهری به رنگ خاک
پنجشنبه 19 آذر1388 ساعت: 18:50
توصمیمی تر از انی که دلم می پنداشت
دل تو باهمه اینه ها نسبت داشت
سلام معلم عزیز
وقتی با رتبه عالی اسمم تو کنکور در اومد همه ارزوم این بود که مثل 3 برادر دیگرم
معلم بشم به این خاطر رشته علوم تربیتی رو انتخاب کردم و دانشگاه شیراز قبول شدم ام حالا که تموم کردم میدونم با این وضعیت استخدام باید رویاهام رو زیر پا بزارم.
حالامن تهران هستم وبه کاری که هیچ علاقه ای بهش ندارم (حسابداری) مشغولم
البته تهرانی نیستم اهل اسیر هستم افتاده در کرانه جنوبی فارس
همین اسیری که پس وند اسم خیلی از همشهری های بردخونی خودتونه وحتی نمیدونن چرا فامیلشون اسیریه.
کاش من هم مثل تو مثل برادرانم معلم بودم
چون همیشه ارزو داشتم بهترین دانش اموزان دنیا از کلاس من بیرون بیان
ولی افسوس
این هم یادداشت من در وبلاک کوچکترین مدرسه دنیا ۹ ماه قبل از استخدام
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 18:2  توسط سیداحمدحسینی
|
ماه رمضان ماه خداوند، ماه نزول قرآن و از شریفترین ماههای سال است. در این ماه درهای آسمان و
بهشت گشوده و درهای
جهنم بسته میشود، و عبادت در یکی از شبهای آن (
شب قدر ) بهتر از عبادت هزار ماه است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در
خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرموده است: «ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماهها است؛ روزهایش بهترین روزها، شبهایش بهترین شبها و ساعاتش بهترین ساعات است.
بر مهمانی خداوند فرا خوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید. در این ماه، نفسهای شما تسبیح، خواب شما عبادت، عملهایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است.
پس با نیتای درست و دلی پاکیزه، پروردگارتان را بخوانید تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد. بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد. با گرسنگی و تشنگی در این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید.»
آن گاه پیامبر اکرم وظیفه روزهداران را برشمرد و از
صدقه بر فقیران، احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان،
صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام، مهربانی به یتیمان و نیز عبادت و سجده های طولانی،
نماز،
توبه، صلوات، تلاوت
قرآن و
فضیلت اطعام در این ماه سخن گفت.
منابع :
مفاتیح الجنان، تفسیر نمونه، ج 1، ص 634؛ المیزان، ج 2، ص 15
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:24  توسط سیداحمدحسینی
|
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردمند شد
یک روحانی آمدو گفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند و در واقعیت وجود ندارند
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به
داخل چاه کرده بودند پیدا کند
یک تقویت کننده فکراو را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
در نهایت فرد بیسوادی كه ازآنجا می گذشت دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد
+
نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 10:49  توسط سیداحمدحسینی
|
سلامی گرم خدمت دوستان عزیزتر از جان
تو این مدتی که از فضای مجازی دور بودم خیلی دلم تنگ شده بود
بهر حال دوستان بدونن که چراغ دوستیشون تو قلب ما همیشه روشنه حتی درساعات اوج مصرف برق
راستی امروز هم آزمون استخدامی آموزش برورش دارم از دوستان استدعا دارم ما رو از دعای خیر
خودشون محروم نکنن
+
نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 10:32  توسط سیداحمدحسینی
|
زمستان خسته شد از بی بهاری
جهان میلرزد از این بی قراری
گمانم جمعه ای باقی نمانده
خدایا تا به کی چشم انتظاری
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 1:8  توسط سیداحمدحسینی
|